![]() |
![]() |
|
| در مورد مهد کودک و اتفاقهایش |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:49 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
عرق سرد نشسته روی تنم ....بلند می شوم و می نشینم توی تخت. دستهایم روی پاتختی دنبال ساعت می گردد ؟ ساعت چند است؟ باز هم خواب بد دیدم. خواب دیدم صبا قد کشیده ... بلند بلند .. بلند تر از درخت توت که شاخه هایش گستاخانه توی اتاق خواب سرک می کشند .... سرم رابلند میکنم با ترس نگاهش می کنم : تو کی این همه بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ فرصت نکردم کارهایی را که دلم می خواست انجام دهم .. فرصت نکردم خم شوم خودم را قد تو کنم ... دست گردنت بیاندازیم دو تایی بویم توی پارک کاج جمع کنیم و آش الکی درست کنیم ...فرصت نکردم خاله عروسکهایت شوم و تو برایم چایی بیاوری . نشد با هم نقاشی کنیم .نتوانستیم دو تایی گروه آواز خودمان را داشته باشیم .صبا اما دیگر سرش دیگر توی آسمان است . گوشهایش به حرفهای من بدهکار نیست .. چشمهایش پی سر و صدای گنجشکهاست .....
پی نوشت : چند وقتی است همگام شدن مادر ها و بچه ها فکرم را مشغول کرده ... اینکه جایی باشد .کلاسی . آموزشی که در آن مجبور نباشیم بچه ها را بگذاریم و برویم پی کارمان ... بله کلاسهای مادر و کودک فرصت خوبی است ... زمانی برای اینکه ذره ذره بزرگ شدنشان را با چشم خودمان ببینیم و لذت واقعی اولین نقاشیشان را از نزدیک حس کنیم ... تصمیم داریم این کلاسها ساعت چهار به بعد دایر کنیم تا مامانهای شاغل هم بتوانند شرکت کنند ... نظر شما چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 11:37 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
دانیال از کلاس می دود بیرون ... "عمه کاغذبده".دست می کنم توی کشوی میز ناگهان ده پانزده تا بچه می دوند توی دفتر ....دفتر پر میشود دستهای کوچک دراز می شوند به سمتم :" عمه کاغذ بده "تند یک مشت کاغذ میدهم دست دانیال .. یکی دو تا هم به بردیا ...بردیا لب ور میچیند :عمه خانم مال دانیال بیشتر است . دو تا کاغذ دیگر میدهم دست بردیا بنورا نگاهی به دستهای خالی اش می کند و زل میزند توی چشمم ... نه خیر این قصه سر دراز دارد ... دست می کنم توی کشو ... باقیمانده کاغذ ها را می ریزم روی میز : این دارو ندار من بیایید خودتان بردارین ... هیچکس اما دیگر گوشش بدهکار نیست ...ناگهان کاغذ ها جذابیت جادوییشان را از دست داده اند .... یک نفر دارد توی پلی هاوس بازی میکند ...عین ده پانزده تا بچه می دوند سمت پلی هاوس ... انگار نه انگار کاغذی در کار بوده .. پی نوشت :مادر و پدرها دو دلند .... مانده اند انتخاب کنند بین مدرسه ومهد .... من اما مطمئنم دستهای کوچک بچه ها توی روپوشهای گشاد مدرسه گم می شود......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 0:57 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
بچه ها : عمه اون بیبیه رو بیار پیش مون .... اون نی نیه که بلده باهامون بازی کنه پی نوشت : این روزها همه دلشان می خواهد قد آوینا باشند تا با خیال راحت توی پوشکشان جیش کنند و با پای برهنه این طرف و آن طرف بروند و از همه مهمتر توی بغل هر که خواستند ولو شوند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 0:9 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
و خاله نصیبه بیدار بود و برای همه قصه می خواند ....... یادم افتاد به ظهر های گرم تابستان ...کم کم ده تابالش کنار هم قطار می شد و ما بچه ها که آخر سر بی بی را خواب می کردیم و می رفتیم پی بازی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 0:2 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
کوروش :عمه بچه ها بدون هیچ منطقی با من قهر کردن!!!!!!!!
من :یعنی هیچ دلیلی ندارن ... کوروش : نه بدون هیچ منطقی این کارو کردن ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:35 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
دل شوره دارم نه از آن دست دلشوره ها که آدم وقتی با خودش تنها نشسته توی خانه و به هزار و یک کار نکرده فکر می کند دارد .... حال و هوایم طور دیگر است ....حس می کنم ایستاده ام پایین یک پلکان مارپیچ ... از آن راه پله های بی سر و ته وهم آور شبهای دلهره آورشانزده سالگی و درسهای تلنبار شده و صبح ساکت امتحان .... می خواهم اولین قدم را بردارم ..چراغها خاموش است ... راه خودش را نشانم نمی دهد ....دستم را بلند می کنم می کشم روی دیوار . به دنبال روزنه ای چراغی می گردم .از بالا سر و صدا می آید ...کسی توی تاریکی صدایم می کند : عمه ... عمه ... ناگهان نور می پاشد به زوایای تاریک این صحنه .. چراغ روشن می شود .. آرش آنجا ایستاده .. دستهایش را به سمت من دراز کرده ... نکند از پله ها بیافتاد .. پله ها را دو تا یکی بالا میروم ...دستهای کوچکش را میگیرم ... چشمهایم را باز می کنم... اینجا همه چیز خوب است... دیگر دلشوره ندارم ."دستم را توی باغچه می کارم ... سبز خواهم شد می دانم ..." پی نوشت : امروز از طرف اداره آب آمدند ... می خواستند آب مهد را قطع کنند ... اینها نمی گذارند ما یک نفس راحت بکشیم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 17:2 توسط ناهید حسینی نژاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 |
|
RSS
|